مامان خاطره ی دپسرده . . .
از آخرین باری که اومدم برای نخودچیم خاطرات تو دل مامانیش رو نوشتم خیلی وقت میگذره؛ نه اینکه یادم رفته باشه یا وقت نداشته باشم, نه!! نمیخواستم براش از ناراحتیم و حس های بدم بگم . . . آخه این چند روز حالم اصلا خوب نبود همش روزا توی خونه بیخود و بی جهت گریه میکردم شبا هم با کلی فکر و نگرانی مگه میشد خوابید, کلا بدتر از روز همش کلافه بودم نمیخواستم توی آینه نگاه کنم, از خودم بدم میومد احساس میکردم خیلی زشت شدم و هیچ مدل مو یا آرایشی رو برای خودم دوست نداشتم روز به روزم که خپل تر و گرد تر میشم و راه رفتنم مثل پنگوئن خنده دار شده بابا بهنام بیچاره هم هرچی محبت میکرد فایده نداشت, تازه بیشتر لجم میگرفت چون احسا...




