آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

... پرنسس ما

مامان خاطره ی دپسرده . . .

از آخرین باری که اومدم برای نخودچیم خاطرات تو دل مامانیش رو نوشتم خیلی وقت میگذره؛ نه اینکه یادم رفته باشه یا وقت نداشته باشم, نه!! نمیخواستم براش از ناراحتیم و حس های بدم بگم . . . آخه این چند روز حالم اصلا خوب نبود  همش روزا توی خونه بیخود و بی جهت گریه میکردم  شبا هم با کلی فکر و نگرانی مگه میشد خوابید, کلا بدتر از روز همش کلافه بودم نمیخواستم توی آینه نگاه  کنم, از خودم بدم میومد احساس میکردم خیلی زشت شدم و هیچ مدل مو یا آرایشی رو برای خودم دوست نداشتم  روز به روزم که خپل تر و گرد تر میشم و راه رفتنم مثل پنگوئن خنده دار شده  بابا بهنام بیچاره هم هرچی محبت میکرد فایده نداشت, تازه بیشتر لجم میگرفت چون احسا...
9 تير 1392

یه حرف تازه . . .

اگه یه روز فرزندی داشتي بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک بخر. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. . . بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه !! و مهمتر از همه: بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده . . . ...
22 خرداد 1392

مامان خاطره دلش تکونای نخود چی رو میخواد . . .

نخودچی خانوم خیلی بیشتر از قبل چشم انتظار تکوناتم آخه این چند روز خیلی تنهام و همش کسلم مامان زهره و بابا هادی چند روزه که رفتن پیش دایی محمد و الی جون, آخه نی نی اونا تا چند روز دیگه به دنیا میاد خدا کنه من و بابا بهنامم بتونیم بریم نی نی شون و ببینیم خیلی هیجان دارم!!! مامانی این چند روز هیچ جا نرفتم. آخه بابا بهنام نمیذاره تنها برم بیرون نگرانه من و گل دخترش میشه و میگه خطرناکه دیروز دندون مامان خاطره شکست خیلی ترسیدم و گریه کردم نمیدونم چرا بابا بهنام اولش که دید دارم گریه میکنم میخندید اما بعد دلش سوخت و قول داد ببرتم پیش عمو مهران. عمو مهران داداشیه خاله نداست, یه دندونپزشک مهربون و دوست داشتنی و ماهر!! ان شاا... شما همیشه مروا...
8 خرداد 1392

نخود چی شیطون . . .

نخودچی خانوم امروز خیلی ورج و وورجه کردیااااا. انقدر که داشتم نگران میشدم!! هرچی باهات حرف زدم, نازت کردم فایده نداشت . فکر کنم دنبال یه چیزی میگشتی من تازه از وقتی تکونات رو حس میکنم داره راستی راستی باورم میشه نی نی دارم  به قول خاله ندا اولاش میگفت: "هنوز داغی, نفهمیدی چی شده!!!!" . . . میدونی به نظرم یه حکمتی داره که مامانا تکونای نی نی شون رو تو دلشون حس میکنن. انگار خدا میخواد یه چیزایی رو به مامانا بفهمونه. این حرکتای ریز و درشت تو من رو به خدا نزدیک تر کرده, حس میکنم تکه ای از روح خدا در غالب یه فرشته کوچولو توی وجودمه. خیلی کمتر از قبل احساس تنهایی میکنم. حس میکنم یکی هست که خیلی بیشتر از قبل ناظر اعمالمه, بیشتر مواظبمه, ...
5 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد